تویی که مزرعه را بذر عشق می کاری
چرا برای شکفتن نمی نمی باری ؟
مترسکان همگی با کلاغ هم دستند
بیا که از سر آن ها کلاه برداری
شکست ساقه ی گل های سرخ امیدم
شکست حرمت گل را هجوم تاتاری
دگر که با خود و بی خود غریب و تنهایم
به راه مانده دو چشمم که می رسد یاری
خدا کند که صدایت به گوش من برسد
که خاک مزرعه باشم دمی که می باری...
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین